تبليغاتX
معــبـــــــر
عاشقان با عشق یک معبر زدند ........ معبری از خویش، تا دلبر زدند

جناب آقاى عبدالحميد بحرانى از آقاى حاج عبدالنبى ، كه از اهالى بندر بوشهر بوده و ساكن قطر است ، ماجراى زير را نقل كردند:
حدود بيست سال قبل در آبادان زندگى مى كردم . مريض شدم و شدت مرض به حدى شد كه در آستانه مرگ قرار گرفتم . در اثناى مرض ، پدرم را در خواب ديدم كه يك دانه انار در دست داشت و به من تعارف كرد و فرمود كه ميل كن . سپس به من فرمود: كه انار را اين شخص به شما داد. من به طرف آن آقا رفتم و خواستم كه دست وى را ببوسم ، پدرم گفت : اين آقا دست در بدن ندارد! گفتم : او كيست ؟ فرمود: ايشان حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام مى باشد.
از آن تاريخ تا به حال مريض نشده ام

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1384ساعت 22:55  توسط راوی  | 

پرده اول:

(صحنه هایی مختلف از زندگی دو جوان در این دنیا)

«این جوان» مشغول« نماز» است و« ان جوان »مشغول «خواب»!!

این جوان به« مسجد» می رود و ان جوان به « پارتی های شبانه»!!

این جوان به« قرائت قران» مشغول است و ان جوان مشغول «جستجو در کانالهای ماهواره»!!

این جوان در حال« کمک به یک نیازمند» است و ان جوان درحال« خوردن اموال مردم»!ا

این جوان «زیارت عاشورا» می خواند و ان جوان« ترانه های انچنانی»!!

این جوان گوش به فرمان« ولایت» است و ان جوان اخبار« کاخ سفید» را دنبال می کند!!

این جوان.....و ان جوان ......

                       ***************************************

پرده دوم:

در دو حادثه جداگانه در حین انجام کارهای روزمره خود هر دو جوان می میرند! ، فرقی نمی کند در چه حالی باشد و در چه حادثه ای!،در تصادف باشد یا زلزله!! ، به علت بیماری باشد یا... .، مهم این است که مرگ هر دو جوان فرا رسیده است!، شاید « با هم » و شاید« جداگانه» و با فاصله زمانی یک یا چند سال!!

                    *****************************************

پرده سوم:

«شب اول قبر» هر دو جوان فرا می رسد، فرقی نمی کند، در یک زمان یا در دو زمان متفاوت!

دو جوان زیبا  و با رویی خندان وارد قبر« این جوان» می شوند، پس از چند دقیقه گفت و گو ، با هم خارج می شوند و می روند و برزخ این جوان اغاز می شود!

دو مامور غضبناک و با چهره ای افروخته وارد قبر «ان جوان» می شوند، وبا عصبانیت چیز هایی می پرسند، ان جوان قدرت صحبت کردن ندارد ، شاید هم پاسخ سوال انان را می دانسته ولی فراموش کرده است و یا نمی تواند به زبان بیاورد!! ان دو مامور با گرزهای اتشین به جانش می افتند و ... ان شب عذاب دردناکی می کشد و و سپس او را با صورت به زمین می کشند و با خود به برزخ می برند!

                        ******************************************

پرده چهارم:

صحرای محشر است ، زلزله ای وحشتناک همه را از قبرها بیرون می ریزد ،کوهها مانند پنبه حلاجی شده اند، مردم وحشت زده و هراسانند ، اسمان تاریک شده و خورشید محو شده است! ، هر کس هراسان به سویی می دود دیگر کسی به فکر دیگری نیست !، مرد از زن فرار می کند و زن از مرد!!

«ان جوان» نیز پدر و مادر خود را می بیند ولی هراسان به سویی می گریزد!! همسرو فرزندان خود را می بیند ولی از انان نیز فرار می کند!!

و این جوان به یاد می اورد که همه اینها را در قران خوانده بود!:«یوم یفر المرء من اخیه و امه و ابیه  و صاحبته و بنیه»۱

ناگهان محشر ارام می شود و « بانویی سبز پوش » وارد محشر می شود،

به محشر ناقه اش چون پا گذارد                     ســحاب رحمت از هر سو ببارد

به محشـر از فـراز چـرخ گــردون                       نــدا خــیزد که ایـن الفاطمــیون

فاطمه(سلام الله علیها) وارد بهشت می شود و گروهی به دنبال او وارد بهشت می شوند،« این جوان » نیز در میان ان جمع خوشحال و شادمان وارد بهشت می شود!

«ان جوان» هر چه سعی می کند قدم بردارد، نمی تواند! هر چه سعی می کند فریاد بزند اما نمی تواند! ، به او اجازه حرف زدن هم نمی دهند!

 «الیوم نختم علی افواههم و تکلمنا ایدیهم و ارجلهم بما کانوا یکسبون»۲و این اعضاء و جوارح او هستند که در انجا شهادت به اعمال او می دهند!!

پس از انکه به پرونده او رسیدگی شد، ندایی اسمانی طنین انداز می شود:

«خذوه فغلوه، ثم الجحیم صلوه » ۳

«او را بگیرید و به غل و زنجیرش کشید و سپس به جهنم در افکنید»

... و ان جوان به خاطر می اورد که همه اینها را را در دنیا شنیده بود ، و انگاه با خود می گوید:

«یا لیتنی کنت ترابا» «ای کاش که خاک بودم»۴

وانگاه ندای الهی را می شنوند و به خاطر می اورند:

«الم اعهد الیکم یا بنی ادم ان لا تعبدوا الشیطان انه لکم عدو مبین»۵

«ایا با شما عهد نبستم ای فرزندان ادم که شیطان را پرستش نکنید که او دشمن اشکار شماست؟»

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

۱-ایات ۳۴تا ۳۶ سوره عبس

۲- ایه ۶۵ سوره یس

۳- ایات ۳۰و۳۱ سوره الحاقه

۴- ایه ۴۰ سوره نبا

۵- ایه ۶۰ سوره یس

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1384ساعت 21:45  توسط راوی  | 

... وارد شهر« کوت» شدیم ، ماشین های زیادی منتظر مسافر بودند، راننده ها به سراغمان می امدند و می پرسیدند:«زوار الحسین؟» گفتیم :«نعم!»

تا اینکه یکیشان که فارسی مسلط بود و می گفت چندین سال ایران بوده، با ما شروع به صحبت کرد ، با راننده ای صحبت کرد و قرار شد که ما را به« نجف» ببرد. هنوز حرکت نکرده بودیم که یکی با دست به پشت شیشه ماشین زد ، برگشتم دیدم یک جوان است، اشاره کرد که شیشه را باز کنم!  ، شیشه را باز کردم مبلغی دینار عراقی به من داد ، از او تشکر کردم و خواستم پول را به او پس بدهم ، ولی با اصرار رد کرد و گفت:«انتم زوار الحسین» ، پول را گرفتم و مجددا از او تشکر کردم.

...به سمت نجف حرکت کردیم ، ارام و قرار نداشتیم! ... ظهر بود که به «نجف» رسیدیم ، ابتدا به یک گرمابه رفتیم و «غسل زیارت »نمودیم ، سپس وارد حرم امام (ع) شدیم .

به روی کاغذ اوردن ان لحظات بسیار مشکل است ، قلم را یارای توصیف نیست، شاید هم به این دلیل است که :«باید بماند تا هر کس خود با وجود خود درک کند!»

ساعتی بیش در نجف نماندیم، هر چند که غرق در الطاف و عنایات امام عاشقان و عارفان بودیم، ولی :

«مرغ دل یک بام دارد ، دو هوا»!!

شورو شوق دیدار «حرم حق»* قرار از کفمان ربوده بود، شاید بیش از این نمی توانستیم بمانیم!، چون قبل از هر تصمیمی «دل» هروله کنان راهی «بین الحرمین» شده بود! کافی بود یک لحظه به نوای محزونش گوش فرا دهی:

«چشمای سیاه تو عشقه                      جمال زیباتو عشقه

حورو جنت مال زاهد                             اقا کربلاتو عشقه»

... از حرم مولا با چشمی اشکبار خارج شدیم و به سمت کوفه حرکت کردیم. کوفه ...و چه غمبار است این نام! غمی به سنگینی غم های علی(ع) ، ... هر چند کوفه خود حرفها دارد ولی ، اگر نیک گوش فرا دهی، اوای محزونی را می شنوی که پس از قرن ها از «مسجد »ان به گوش می رسد:

«مسجد کوفه تو در روز جزا شاهد باش                  من که معصـوم ترم از همه مظلوم ترم

مسجد کوفه خداونــــد نگــهدار تـــو باد                          کــه دگر نشـنوی اوای دعای سحرم»

...انگار شب بیست و یکم رمضان است!. در و دیوار «مسجد کوفه» هنوز همنوا با مولایند:

«الهم انی اسئلک الامان یوم لا ینفع مال و لا بنون ...

مولای یا مولای، انت المولی و انا العبد و هل یرحم العبد الا المولی...»

... اما دل ارام و قرار ندارد!

«صفا و مروه دیده ام               گرد حرم دویده ام          هیچ کجا برای من         کرببلا نمی شود»

از «کوفه» راهی «کربلا» شدیم ، حتی قلم هم در نوشتن خاطرات بی تابی می کند ، انگار دوست دارد از «کربلا» بگوید،( انگار نمی داند که در انجا درجا می زند و از حرکت باز می ایستد ) 

... هر لحظه تپش دل بیشتر از پیش می شد تا اینکه به «کربلا» رسیدیم...

«یک بیابان است جلوه گاه عالمین           یک طرف قبر« اباالفضل»، یک طرف قبر« حسین»

همین! بیش از این نمی توان گفت!!

... دو شبانه روز کربلا بودیم، صبح روز سوم ، راهی «حله» شدیم .

در مسیر« کربلا» به «حله» ،« جوانی عراقی» با ما همسفر بود، از «ایران» می پرسید و از« امام (ره)» ،

علاقه زیادی به« امام (ره)» و« مقام معظم رهبری» داشت، از «مشهد الرضا» می پرسید و خیلی دوست داشت که به ایران بیاید.

با عربی ناقص و با  اشاره  از ایران و از امام (ره) برایش گفتم ! ، شروع کرد به گریه کردن !

وقتی به حله رسیدیم نیز با گریه از ما جدا شد !

پس از «حله» به «کوت» امدیم و از انجا به «بدره» ، حوالی ظهر بود که به مرز «مهران» رسیدیم،

جاتون خالی !! تا غروب پشت «مرز» ماندیم! (دیدید ادم را تو مملکت خودش راه ندهند؟!!)

غروب بود که نیروی انتظامی اومد و پس از بازرسی و ثبت مشخصات ، وارد «ایران عزیز» شدیم.

...انگار یک رویا بود...

-----------------------------------------------------------------------------------------------------

* - کربلا حرم حق است و هیچکس را جز یاران امام حسین(ع) راهی به سوی حقیقت نیست.«شهید اوینی»

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1384ساعت 21:24  توسط راوی  | 

...اواخر اردیبهشت ۸۲ بود،هر چند که «کربلا» برایمان یک «ارزوی محال» بود ولی حسابی هوایی شده بودیم،اخبار و اطلاعاتی داشتیم که می شود رفت!!، هرچند که باورمان نمی شد!!

اولین قدم، جعل «شناسنامه عراقی» بود،« کاظم »عکس هایمان را برداشت و به ادرس معین شده در «دزفول »رفت،دو روز بعد برگشت و شناسنامه ها را با خود اورد!

از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدیم ، اماده سفر شدیم ، ولی یک مساله ذهن مرا به خود مشغول کرده بود و مردد بودم که بروم یا نه؟(اینکه ان مساله چی بود ، بماند).روز ۹ خرداد بود که تصمیم بر رفتن گرفتم و به اتفاق« کاظم» و «ابراهیم» به سمت خوزستان حرکت کردیم.شب را در پادگان دوکوهه ماندیم و صبح زود به طرف «مهران » حرکت کردیم .ساعت حدود ۱۱ بود که به مهران رسیدیم،به ... رفتیم و با افرادی گفتگو کردیم و تحقیقات لازم را انجام دادیم (خاطرات این قسمت طبقه بندی شده است، ببخشید) قرار شد که عصر به «چنگوله » برویم و از اونجا از مرز خارج بشیم!!

برای نماز به مسجد جامع مهران رفتیم و ظهر هم همانجا استراحت کردیم، ساعت حوالی ۲ بود که ۳ نفر دیگه وارد مسجد شدند، از ساک هاشون پیدا بود که همسفریم!!

یواشکی به بچه ها گفتم:«حرف راست از دهنتون درنیاد!!»

نماز خواندند و نشستند و کم کم سر صحبت باز شد، تنها حرف راستی که زدند این بود که: «می خوان برن کربلا» !!(این هم چون نمی شد انکارش کرد!!)،می گفتند که شمالی هستند، البته ما هم کم نگذاشتیم ، و چون انها« شمالی» بودند ما هم« شیرازی» شدیم!!

یک ساعتی که گذشت تا حدودی به همدیگه اعتماد کردیم! و بعضی چیزا را راست به همدیگه گفتیم!

اونم چون یکی شون اشنا در اومد، و با« سید مصطفی» که دوست ما بود ، همشهری و دوست بود!!

یکی شون« جانباز» بود و کالک عملیات «کربلای ۱ » را با خودش اورده بود!، کالک را از کیفش در اورد و شروع کرد به مرور کردن و تعیین مسیر برای عبور شبانه از مرز!!

بهش گفتم که این راه عملی نیست و نمی شه به این کالک اعتماد کرد به این دلیل که ۳ مشکل عمده پیش رو داریم:

«یکی پاسگاههای و گشتی های مرز هست ، دوم «میادین مین» و «مناطق الوده به مواد منفجره » و سوم هم اینکه مسیر کوهستانی است و باید« راهنما» داشته باشیم»

قبول کردند ولی مونده بودند که چکار کنند! چون حرف اخرشون این بود که «ما باید بریم کربلا»

گفتم :فعلا بخوابیم عصر یه کاریش می کنیم!

عصر زدیم بیرون و به سمت «چنگوله» رفتیم ،همین که به  روستا رسیدیم ، گشتی ها به سراغمون اومدند! و پرسیدند:«کجا ؟»

گفتیم :«چنگوله!»

ـ برا چی؟

:دلیل می خواد به یک روستا بریم؟

ـاره، چون منطقه مرزیه!

: درسته مرزیه ولی ما که تو خاک ایرانیم ، مشکلی داره؟!

کلی هم سر به سر اینها گذاشتیم و یه چیزایی هم به همدیگه گفتیم که بماند!!(اینها هم طبقه بندی شده است!!)

بالاخره به خونه «راهنما» که از قبل بهمون معرفی شده بود ، رفتیم.. نماز خواندیم و شام هم همانجا خوردیم، ساعت ۱۱ بود که حرکت کردیم، قسمتی از راه را که جاده بود با ماشین داداش راهنما رفتیم، بعد او برگشت و ما پیاده راه افتادیم.

نرسیده به ارتفاعات« هزار قله »، یک« رود خانه» بود که باید از ان می گذشتیم، کفشها را در اوردیم و زدیم به اب! از رودخانه که گذشتیم گشت ارتش سرو کله اش پیدا شد!، داخل رودخانه نشستیم تا رد شد و رفت! سپس حرکت کردیم ، نرسیده به ارتفاعات ما موندیم تا راهنما سرو گوشی اب بده ببینه کمین ارتش سر راه نباشه!

راهنما برگشت با اعلام« وضعیت سفید»، سریع حرکت کردیم و از اولین تنگه گذشتیم و وارد کوهستان شدیم.

حدود ۳ ساعت که کوهپیمایی کردیم به یک «چشمه اب » رسیدیم جاتون خالی ! پس از استراحتی کوتاه وضو گرفتیم و حرکت کردیم . پایین کوه که رسیدیم یک رودخانه خشک بود، نشستیم و استراحت کردیم ، بعضی دوستان خوابیدند ولی ما مشغول دم کردن چای شدیم و پس از خوردن چای و صبحانه!!(شاید هم سحری)نماز صبح را خواندیم و مجددا راه افتادیم.

هوا روشن شده بود که به محل مورد نظر رسیدیم، جاده ای که ماشین های عراقی منتظر بودند، از اخرین تپه که گذشتیم دوتا عراقی مسلح از بالای تپه به سمت ما دویدند!!و به عربی و با عصبانیت چیزهایی می گفتند ولی ما که چیزی سر در نیاوردیم!بعد یکی شون اسلحه اش را مسلح کرد و شروع کرد به سرو صدا!

از راهنما پرسیدیم که چه خبره؟ گفت :«اینها بر سر بردن زائرها با هم دعوا می کنند!»

بالاخره ما به سمت جاده حرکت کردیم و با یک «تویوتا» راهی شهر « کوت » شدیم ...

«ادامه دارد»

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مرداد 1384ساعت 16:3  توسط راوی  | 

...اسفند۸۱ بود...درست همان روزهایی که شمارش معکوس امریکا برای حمله به« عراق» اغاز شده بود، با بچه ها به «خرمشهر» رفتیم ، اردوگاه« راهیان نو»ر، چند روزی بیشتر نگذشته بود که حمله امریکا به عراق اغاز شد، صدای انفجارهای« بصره» در خرمشهر شنیده می شد و گهگاهی هم خرمشهر را می لرزاند!

به تمامی مقرها اعلام شد که باید برگردند!، ما نیز همانند دیگر مقرها جمع و جور کردیم و برگشتیم عقب، اما دلمان در مناطق ی کلافه شده بودیم !! اخه ما به ماندن در شهر عادت نداشتیم!!، ولی چاره ای نبود،به ناچار برگشتیم، درست مانند وقتی که قطعنامه ۵۹۸ را پذیرفتیم!!

یک ماهی بیشتر نگذشته بود که هوایی شدیم!! دیگه نتونستیم تاب بیاوریم، با بچه ها راهی خوزستان شدیم،۵ نفر با یک «پیکان»!!شب اول سفر«دوکوهه» بودیم،سپس«فکه»،«چزابه»،«هویزه»، «طلائیه»،و سایر مناطق...

روز دوم سفر بود که به «طلائیه» رفتیم،اینکه در ان شرایط جنگی چطور توانستیم وارد منطقه شویم، بماند!!

اصلا باورمان نمی شد که از« سه راهی فتح» گذشتیم و داریم به سمت« طلائیه» می ریم!!ساعت ۱۰ صبح بود که به« موقعیت ابا الفضل العباس(ع)» و «حسینیه شهدای طلائیه» رسیدیم، غربت از سرو روی طلائیه می بارید،در طول این مدت «طلائیه» هیچ زائری نداشت!وقتی پیش بچه های مقر رفتیم ، باورشان نمی شد که به این راحتی وارد منطقه شده ایم!!خب عنایت شهدا بود دیگه!!

توی «معراج شهدا» ۱۲ شهید بود، جاتون خالی صفا کردیم ، ناگفته نماند یه چیزایی هم ازشون خواستیم!!،تا عصر طلائیه بودیم، ساعت حوالی ۴ بود که به سمت خرمشهر حرکت کردیم، روز بعد هم خرمشهر،«شلمچه»،« اروند»، و ...

روز چهارم به شهر برگشتیم ، شب بود که به خونه رسیدم!، همان شب در عالم رویا دیدم:«... وارد منطقه طلائیه شدیم،همانند همیشه خاکریز ورودی مقر که رسیدم، سجده کردم و صورتم را روی خاک طلائیه نهادم،دلم شکست و شروع کردم گریه کردن،... زار زار گریه می کردم، چند تا از بچه ها هم همراهم بودند، از جمله داداشم که پشت سرم ایستاده بود!

پس از حدود یک ربع گریه کردن در حال سجده ، دستی مرا از زمین جدا کرد، نگاه کردم دیدم یک روحانی است...گفت:«پاشو بریم تو...»

از خاک بلند شدم و همراهش حرکت کردم ، چشمم که به جلو افتاد ،دیدم که به جای حسینیه شهدای طلائیه ،گنبد و بارگاه ملکوتی امام حسین(ع) است!!

به اتفاق بچه ها وارد شدیم ، درب حرم که وارد شدم ، از خواب پریدم!... صورتم خیس از اشک بود...

این خواب را همه گونه تعبیر کردم ،ولی تنها چیزی که به ذهنم خطور نمی کرد، این بود که توفیق زیارت «اقا» نصیبم شود!

...یک هفته ای بیش نگذشته بود که دوتا از دوستان به سراغم امدند، اهسته پرسیدند:«موافقی یه سفر بریم؟»

گفتم :کجا؟

گفت:«کربلا!!»

:کربلا؟؟ اونم تو این اوضاع شلوغ عراق؟؟

ـاره

... واینگونه «ان رویا » تعبیر شد، دیگه معطل نکردیم ،

«یا علی گفتیم و عشق اغاز شد»

سفری که مانند یک رویا بود....

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1384ساعت 12:19  توسط راوی  |